تبليغاتX
سوته دلان
گویند خدا همیشه با ماست..................ای غم نکند خدا تو باشی!!!

شما اگه خدا بودین چیکار می کردین؟

 من اگه خدا بودم، اینترنت رو قطع می‌کردم مردم یه ذره زند‌گی کنند

من اگه خدا بودم ده نمکی رو کمی ملیح تر می آفریدم.

من اگه خدا بودم زیر بغل آدما مو نمی‌کاشتم.

من اگه خدا بودم هم،عاشق " تو" می شدم.

من اگه خدا بودم تو دهن این دولت می‏زدم!

من اگه خدا بودم پیامبر نمی‏فرستادم، مرد بودم، خودم می‏اومدم پایین!

من اگه خدا بودم مامانم و میبردم مکه.

اگه من خدا بودم ، به ابراهیم میگفتم به جای این که خونه ام رو تو صحرای عربستان بسازه ، بره یه جایی تو سواحل هاوایی بسازه.

من اگه خدا بودم يك كمي مهربونتر بودم!

من اگه خدا بودم، زمستونا ان‌قدر گدا نبودم.

من اگه خدا بودم سر یه سیب اینقدر ... بازی در نمیاوردم!

من اگه خدا بودم سیگار رو عامل اصلی سرطان قرار نمی دادم.

من اگه خدا بودم، یعنی زندگی‌ای داشتیدا، زندگی.

من اگه خدا بودم وقتش و بیشتر میکردم              

من اگه خدا بودم دعاهای ملت رو "Mark all as read" میکردم.

من اگه خدا بودم حتما یه جایی، تو یه آیه ای، سوره ای، چیزی ، میگفتم قبل از آفرینش ِ آدمیزاد داشتم چه کار میکردم. 

من اگه خدا بودم به موسی میگفتم بزنه دهن چوپانه رو سرویس کنه ، آخه این چه طرز حرف زدن با ساحت مقدس ماست؟

من اگه خدا بودم به جاي آدرس خانه هنرمندان، آدرس شوراي نگهبان رو ميدادم دست عزرائيل!

من اگه خدا بودم یادم نمی رفت که خودم گفتم"ان مع العسری یسری"

من اگه خدا بودم دستور می دادم ملائک هر روز جلوم اسپانیایی برقصن

من اگه خدا بودم، تأکیدم به «عاشقی» بود، نه ترس و تقوا.

من اگه خدا بودم جهنم رو خراب مي‌كردم، مي‌دادم سر بهشت، اينجوري ديگه مردم براي رفتن به بهشت اينقدر جرم و جنايت نمي‌كردن!

من اگه خدا بودم برای تماس با من لازم نبود عربی حرف بزنید.

من اگه خدا بودم کار به اینجاها نمیکشید

من اگه خدا بودم یه تجدیدنظری توی آفرینش شیربرنج و شریعتمداری می کردم!!

من اگه خدا بودم،حداقل به‌م بر مي‌خورد.

من اگه خدا بودم،همچین چوب تو ...ــتون میکردم که بفهمین نمیتونین جای من باشین !
من اگه خدا بودم ، بازم می شِستم یه گوشه ی دنج ، موهای تو رو شونه می کردم

من اگه خدا بودم به هیچکدومتون نمی گفتم یه وقت تابلو نشه.

من اگه خدا بودم کتاب نمی‏فرستادم، فیلمش‏و می‏ذاشتم رو YouTube.

من اگه خدا بودم یه بار RESET می کردم؛ زندگیِ خیلیا هَنگ کرده...

من اگه خدا بودم به جای فرستادن 124 هزارتا پیامبر یه اکانت توئیتر می ساختم

من اگه خدا بودم، همتونو خدا میکردم. به خدا.

من اگه خدا بودم، اوضاع هیچ فرقی نمیکرد! 
باز هم یکی مثلِ تو میشد دلیلِ گریه‌هایِ یکی مثلِ من.

من اگه خدا بودم اصحاب کهف رو الان بیدار می‌کردم تا از دیدن این همه پیشرفت بشر گوزپیچ شن!

من اگه خدا بودم، یک‌شنبه‌ها؛ از صبح تا ظهر در عرشِ کبریایی بساطِ شهیار قنبری و فرهاد بود. ظهر تا شب ابی و محسن نامجو. شب هم صدای احمدشاملو و خسروشکیبایی.

من اگه خدا بودم کتاب نمی فرستادم،جزوه می گفتم بنویسید.

من اگه خدا بودم سریعا یه تکذیبیه بابت خلقت علم الهدی صادر می کردم

من اگه خدا بودم کلمه ی دشمن رو از ادبیات حذف می کردم، اونوقت میشِستم ببینم سید علی عظما چجوری میخواد خطبه بگه !

من اگه خدا بودم، اصلا رازدار نبودم، يه آبرويي از بنده‌هام مي‌بردم كه نگو و نپرس!

من اگه خدا بودم با احساسات آدمها انقدر بازی نمیکردم...

من اگه خدا بودم یه الگوریتم ساده1-6-3 واسه عزرائیل می نوشتم که به ازای مرگ هر هنرمند جون 6 تا آخوند و 3 تا سیاست مدار رو هم بگیره

من اگه خدا بودم، به نظر شیطان (به عنوان یکی از فرشته های خوبم) احترام میذاشتم.

من اگه خدا بودم بازم باید سانتافه می‌داشتم تا بگی بعله؟

من اگه خدا بودم همون سیستم قدیمی چندخدایی رو دوباره راه می انداختم.اونوقت اینجوری مجبور نبودم یه نفری همه ی مسئولیت رو قبول کنم!

من اگه خدا بودم ، امر میکردم به نوح که:

"ای نوح! همانا لازم نیست از سوسک و موش و خرچسانه نیز جفت‌هایی در کشتی قرار دهی ، مگر نمیدانی ما چندشمان میشود از این جک و جونور‌ها....هان؟"

من اگه خدا بودم این سوال که پدر و مادرم کی ان ، فکرمو خیلی مشغول میکرد.

من اگه خدا بودم هیچ لوبیای بااحتیاط‌خوابونده‌شده‌لای‌دستمال‌‌‌های‌خیس‌ ای بدون جوونه نمی‌موند، به خاطر نگاه امیدوار بچه‌های‌‌ پشت لیوان.

من اگه خدا بودم این پیرمرده الان تو سطل آشغال دنبال یه تیکه نون نمیگشت..

من اگه خدا بودم تکلیف رو معلوم میکردم این همه بلوا سر گندم بود یا سیب...

من اگه خدا بودم بسم بود این همه آدم...

منم اگه خدا بودم، اين آدرس ايميلم بود: god@gmail.com
ديگه احتياجي به چاه جمكران و اينا هم نبود!

من اگه خدا بودم تو دهن همه تون فلفل میریختم خاله زنک/دایی مردک ها

من اگه خدا بودم ايران رو تو اروپا مي‌آفريدم، حوالي اسپانيا و ايتاليا!

من اگه خدا بودم اینقدر با شیطون سر آدم ها شرط بندی نمی کردم که همش ببازم!

من اگه خدا بودم یه مدیر برنامه و دو-سه تا مشاور استخدام میکردم.

من اگه خدا بودم، سالها پیش خودمو بازنشست میکردم.

من اگه خدا بودم ، ان دماغ رو یه جای در دسترس تر می ذاشتم که تو دستت رو تا بصل النحاع نکنی تو دماغت.

من اگه خدا بودم تو اسم انتخاب کردن برای فرشته هام یه ذره دقت و سلیقه به خرج میدادم.

من اگر خدا بودم تو کتابم به چشم‌هات قسم می‌خوردم.

من اگه خدا بودم ماهی یه میلیون و پونصد به هر کدوم از بنده هام میدادم، همینجوری، برن حال کنن.

من اگه خدا بودم جای این قیلترچی ها گاو می آفریدم بلکه مفید باشند

من اگه خدا بودم خیلی شکر میکردم که خدام..
آخه بنده ها خیلی بدبختن..

من اگه خدا بودم سرمو می ذاشتم پایین می مردم با این وضعیتی که به وجود آوردم

من اگه خدا بودم، اینقدر هوای دو نفره رو به رخ تک نفره ها نمیکشیدم !

من اگه خدا بودم نیمه گمشده هیچ کسی گمشده نبود..!

من اگر خدا بودم هیچ کس رو مثل خودم تنها نمی‌ذاشتم!

من اگه خدا بودم ؛ اول یاد میگرفتم گ و پ و چ و ژ را تلفظ کنم ، بعد کتاب میدادم بیرون !

من اگه خدا بودم، وقتی می‌دیدم دارن آدمای بی‌گناهو می‌برن بالای چوبه‌ی دار همین‌جوری برّ‌ و بر نگاه نمی‌کردم؛ می‌رفتم سریع نیروی جاذبه‌ی زمین رو از کار می‌انداختم.

من اگه خدا بودم هر چند وقت یکبار نشست عمومی برگزار می‌کردم و از مردم برای کارهای خودم نظرسنجی می‌کردم!

من اگه خدا بودم سنسور بویایی آدم رو طوری تنظیم می‌کردم که آدم خودش بوی خودشو بفهمه که یه نفر نیاد بگه چه بویی می‌دی حموم نمی‌ری؟!

من اگه خدا بودم اول این همه راننده خفن خانوم تو جاده رو می دیدم بعد حکم مردسالارانه میدادم!

خجالت نداره که ، من اگه خدا بودم ، راست حسینی میگفتم سر ماجرای مریم چه اتفاقی افتاد.

من اگه خدا بودم وقتی بنده مو سرویس میکردم دیگه توقع شکر گزاری ازش نداشتم!

من اگه خدا بودم، محمدرضا شجريان رو به عنوان يكي از معجزاتم  در زمين معرفي ميكردم.

من اگه خدا بودم عادت ماهانه رو می‏کردم عادت سالانه.

من اگه خدا بودم به بنده‌هام دم می‌دادم که به موقع تشکر تکونش بدن، دیگه لازم نباشه نماز بخونن!

من اگه خدا بودم همه رو خدا میکردم تا دیگه اینقدر بنده هام عقده ایی نباشند !!!

من اگه خدا بودم خاور میانه را از روی نقشه پاک ميکردم چون 124000 پیغمبر را فقط تو این سرزمين فرستادم، باز مردمش هنوز آدم نشده اند

من اگه خدا بودم، حس کينه و نفرت و دشمنی رو از دل آدما پاک ميکردم وبجاش احساس عشق، همدردی، محبت، رقابت و تمام حس های خوب ديگه رو که باعث نزديکی آدما به همديگه و رشد و پيشرفت انسانها در جهت مثبت ميشه صد برابر بيشتر ميکردم.

من اگه خدا بودم، اول نسل عربهارو ور میچیدم بعد آخوندا

من اگه خدا بودم، دیگه برات اینقدر خدایی نمی کردم که حرسِت بدم.

من اگه خدا بودم یا همه دخترها را زیبا می آفریدم یا حس زیبایی دوستی مردها را از کار می انداختم که اینقدر دخترهایی که زیبا نیستند را نچزونن!!

من اگه خدا بودم، تمام سعیمو میکردم که دنیام طوری باشه که اینهمه جماعت بیکار

اجازه ندن که به فکر جای من بودن بیفتن!!!

من اگه خدا بودم سال قمری را چرخشی نمی کردم که ماه رمضان هیچوقت تو تابستان نیفته

من اگه خدا بودم ....... ولی من خدا نیستم و هرگز هم نمی تونم باشم.

و....

شما اگه خدا بودین چیکار می کردین؟ جواب بديد و پاسختون رو برای من بفرستيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 23:33  توسط روح سرگردان | 

دختر متولد آذر

(نترسید ولی مراقب باشید!!!) 

می توان گفت زن متولد آذر ماه اهل منطق و واقعيات، مهمان دوست، بي ريا و پول خرج كن و بي نظم و انضباط،

راست گو اما بدزبان و درشت گو است.اگر حسود و بدكينه هستنيد، هرگز با دختر متولد آذر ازدواج نكنيد.شايد

بهترين توصيف زن متولد آذر اين باشد كه بگوييم او زني نيست كه انتظار داشته باشيد مطابق ميل شما حرف بزند

و چه بسا كه گاه و بيگاه از لحن نيشدار او آزرده خاطر مي شويد و در مقابل هر چند گاه يكبار آنچنان جملات زيبا و

دل انگيز از دهان او خارج مي شود كه شما با شنيدن اين جملات، روزگار را به خوشي طي خواهيد كرد. زبان زن

متولد آذر نيشدار و پركنايه است اما قلبش پاك و صميمي و بي ريا است.

 زن متولد آذر دنيا را درست به همان صورتي كه هست مي بيند و در ديدگاه زندگي اهل واقعيت و منطق است. به

ندرت اتفاق مي افتد كه زني مانند يك متولد ماه آذر وقايع و رويدادهاي زندگي را چنان دقيق و مستدل و منطقي

توجيه كند و از خوبيها براي خوشبين شدن به آينده بهره گيري نمايد و بدي ها را هم به عنوان يك واقعيت غير قابل

انكار بپذيرد.قاطعيت او در گفتارش خيلي زود نظر شما را جلب مي كند، اگر روزي به شما گفت پولي كه براي

مخارج خانه مي دهيد ديگر كافي نيست و بايد مقداري به آن بيفزاييد، يقين داشته باشيد كه راست مي گويد. اما

به طور مسلم مي توان انتظار داشت كه او پس از درخواست اضافه خرج بلافاصله اضافه مي كند كه اما لازم

نيست كه با جان كندن سعي كني پولدار شوي چون پول زياد انسان را خودخواه مي كند.

اين زن هرگز به شما دروغ نخواهد گفت و در اين كار آنچنان تعصبي از خود نشان مي دهد كه شما گاهي آرزو مي

كنيد اي كاش گاهي دروغ مي گفت و لي زباني اين چنين تلخ و درشت گو نداشت.زن كماندار شديدا عاشق

استدلال و خود مختاري است و به همين دليل اغلب اوقات زندگي مجردي را بر ازدواج ترجيح مي دهد. وقتي هم

كه دختر خانه است، با بقيه اعضاي خانواده زياد گفتگو نمي كند و به اين دليل معمولا رابطه اي سرد و مجزا با بقيه

دارد، عاشق مسافرت است و از هر موقعيتي براي انجام اين كار استفاده مي كند، و اگر نتواند به مسافرت برود،

ناآرامي خويش را با رفتن به سينما و گردش با دوستان ارضا مي كند.اگر مي خواهيد با همسر متولد آذر خود

زندگي آرامي داشته باشيد، هرگز به وي دستور ندهيد كه چنين و چنان بگن، بلكه خواسته هاي خويش را در قالب

جملاتي كه جنبه درخواست دارند بيان نماييد و يقيين داشته باشيد كه هرگز با خواسته اي انجام نشده مواجه

نخواهيد شد.

 او اگر چه مثل هر زن ديگري مايل است كه تحت الحمايه باشد، اما از دستور شنيدن و فرمان بردن سخت بيزار

است. شما مي توانيد از پدر و مادر وي سؤال كنيد، آنها هم به شما خواهند گفت كه از كودكي اين چنين بوده

است.در اين زمينه نكته ظريفي وجود دارد كه ذكر آن ضروري است و آن اين است كه اگر چه نمي خواهد كسي،

مخصوصا در مقابل ديگران براي او « آقا بالاسري» بكند اما وقتي ديديد و احساس كرديد كه دارد ثابت قدمي شما

را آزمايش مي كند، چه او خيلي بيشتر از آنچه كه از دستور شنيدن بيزار است، از مردي كه ضعيف نشان مي

دهد تنفر دارد، به اين دليل اگر روزي ديديد كه پرچم استقلال را بيش از حد برافراشته، او را سر جاي خودش

بنشاند.

زن متولد آذر كسي نيست كه حاضر باشد به خاطر هيچ مردي تك روي خود را كنار بگذارد اما در عين حال خواهان

آن است كه شوهرش هميشه او را يك دختر هفده هيجده ساله تصور كند.يكي از اشتباهاتي كه از زن متولد آذر

در سال هاي قبل از ازدواج سر مي زند اين است كه دوستي و عشق را به شدت با هم مخلوط مي كند و اين امر

موجب پيدايش نوعي سرگرداني در قضاوت اطافيان نسبت به او مي گردد.

 اگر شما از زمره مرداني هستيد كه طالب يك زن كاملا محجوب و پر از شرم و آرزو مي باشيد، بهتر است از همين

الان به فكر زن ديگري، كه متولد آذر نباشد باشيد، چه دختري كه در ماه آذر متولد شده است، تفاوت چناني بين

مرد و زن احساس نمي كند. او زن تو سري خور نيست و از ابتداي بلوغ و جواني بهره وري از شادي هاي زندگي

را حق خود مي داند و به عشق با چشمي شاعرانه نگاه مي كند كه لازمه يك زندگي گرم و پر حرارت است.چه

دختر باشد و چه زن شوهردار، شيوه تلخ و شيرين سخن گفتن او اغلب موجب بروز سوء تفاهمات و گفت و

گوهايي مي گردد كه ممكن است به جاهاي تاريك هم بكشد، و شما مي بينيد كه او با يك روحيه بسيار قوي با

يك چنين رويدادهايي مواجه مي گردد تا جايي كه امر به شما و ديگران مشتبه مي شود كه آيا حرف هاي ديروز او،

موجب برپا شدن اين بگو مگوها گرديده است، جدي بوده يا شوخي؟ يك چنين عكس العملي خاص كساني است

كه بزرگترين سياره منظومه شمسي يعني مشتري حاكم بر رفتار و كردار آنهاست.درشت گويي او نبايد سبب

شود كه شما تصور كنيد كه اهل دعوا و مرافعه است، او نيز به اندازه هر زن ديگري، از ايجاد دلخوري ها و نزاع

هاي خانودگي بيزار است.

از خود مي پرسد كه چرا « درشت گويي» و بد زباني او موجب بروز اين اوقات تلخي ها شده است. البته او هرگز

نمي تواند دليل اصلي اين پرخاش هاي زباني را پيدا كند زيرا كه طبيعت و نهاد غير ارادي او طراح اين رفتار تند و

خشن است. از آنجا كه در زندگي كمال صداقت را دارد، از اينكه مورد شك و ترديد قرار بگيرد، به شدت ناراحت و

عصباني مي شود. اگر او را پاي تلفن مشغول صحبت ديديد و گفت كه طرف صحبت مردي است كه برايش

گرفتاري پيش آمده است، فورا نپرسيد اين مرد كيست و چه رابطه اي با او دارد..

 همين دو جمله مي تواند طوفان وحشتناكي به پا كند زيرا اين« مرد» ممكن است برادر شما يا برادر خودش بوده

باشد. او نه تنها خود را مكلف به دادن توضيح حس نمي كند، ‌بلكه معتقد است كه شما « بايد» به او اعتماد كامل

داشته باشيد زيرا او « واقعا» در زندگي با شما رك و راست و صادق است و هرگز اهل فريب و توطئه و خيانت

نيست.قبل از نشستن بر سر سفره عقد زندگي را بسيار سرسري مي گيرد، و به اين دليل از بين پسرهايي كه

در اطراف او هستند، هيچكدام نمي توانند تصميم بگيرند و براي خواستگاري قدم پيش بگذارند. رفتار او با همه

يكسان و تا حدودي سطحي و دور از جنبه هاي جدي است. روي هم رفته تاكتيك شوهريابي دختر متولد آذر

زيركانه نيست و اين ضعف حتي در آيين دوست يابي او نيز به چشم مي خورد.

 به همين جهت دختر متولد آذر شانس بي شوهر ماندنشان زياد است مگر انكه اطرافيان به او كمك كنند و

موجبات سر سفره عقد نشستن را برايش فراهم كنند.يك ديگر از علل بي شوهر ماندن اين دختر اين است كه

همانند مرد متولد اين ماه، اندكي از ازدواج واهمه دارد، و به اين دليل اگر واقعا يك چنين دختري را دوست داريد و

مي خواهيد او را وادار به قبول همسري خود كنيد، بايد طبق يك نقشه زيركانه از زندگي زناشويي و زيبايي هاي

آن يك تصوير دوست داشتني به وي نشان بدهيد و ترس هاي او را از ميان برداريد.زن متولد آذر عاشق ورزش و

اين قبيل كارها است. از آنجا كه بين خود و پسرها كوچكترين تفاوتي احساس نمي كند، و مثل آنها لباس مي

پوشد و حركات و رفتاري مشابه ايشان دارد، گاه اين توهم براي شما به وجود مي آيد كه آيا پس از ازدواج مي

تواند در قالب يك زن خانه دار قرار بگيرد يا نه؟

 براي او دنيا به اين صورت است كه اگر پسري مي تواند يك هفته به ييلاق برود و چادر بزند و يا ساعت دو بعد از

نصف شب به منزل برگردد، هيچ دليلي ندارد كه او هم نتواند اين كارها را بكند و يقينا برود و چادر بزند و يا ساعت

دو بعد از نصف شب به منزل برگردد، هيچ دليلي ندارد كه او هم نتواند اين كارها را بكند و يقينا يك چنين اعمالي

دليل بر انحراف اخلاقي او محسوب نميگردد و نبايد پشت سر او غيبت و پچ پچ راه انداخت كه مثلا هوسباز است.

طبيعي است يك چنين طرز تفكري از جانب يك دختر با آنچه جامعه قبول دارد، مغاير مي باشد، اما او كسي نيست

كه طرز قضاوت جامعه برايش خيلي اهميت داشته باشد. او تحت تأثير ستاره مشتري از استقلال و آزادي هاي

خود حداكثر استفاده را مي كند و به حرف مردم چندان توجهي ندارد.به رغم داشتن يك چنين رفتار و طرز تفكري،

قلب زن متولد آذر درست شبيه به قلب يك كودك ساده و صميمي است. وقتي پاي دل به ميان مي آيد، ديگر از

هوشمندي و منطق در رفتار او اثري به چشم نمي خودرد. پس مغز او متفكر و منطقي است، قلبش بي دفاع و

احساساتي و زود تسليم است.

به همين دليل در زندگي او ماجراهاي عاشقانه و شكست خورده بسيار مي توان يافت و باز به همين دليل

بسيارند دختران متولد آذر كه سريعا فريب چرب زباني هاي مردان گرگ صفت را خودرده اند و از اين بابت قلبي

شكسته و فريب خورده دارند.زن متولد آذر بسيار خوش اشتها است و علاقه اي خاص به غذاهاي خوب دارد.

كمااينكه وقتي به مسافرت مي رود، هميشه سعي مي كند بليط درجه يك مسافرت بخرد. به پول، به خاطر خود

آن،‌ علاقه اي نشان نمي دهد و آن را وسيله رفاه زندگي مي داند و به اين ترتيب اغلب مرداني كه با دختر متولد

آذر ازدواج مي كنند، مجبور هستند مدتي از وقت خود را صرف اين بكنند كه به وي ياد بدهند پول چه ارزشي دارد و

چگونه بايد آن را خرج كند. با توجه به اين امر اگر مي خواهيد با يك چنين دختري ازدواج كنيد و جنبه حسابداري و

رسيدگي به دخل و خرج را هيچگاه به عهده او محول نكنيد.

در بين ستارگان سينما و هنر پيشگان تأتر، درصد متولدين آذر از همه بيشتر است زيرا براي بسياري از زنان

كاماندار نور پروژكتورهاي فيلم برداري درخشنده تر از برق هر نوع جواهري، و صداي كف زدن هاي تماشاچيان دل

انگيزتر از هر نوع زمزمه عاشقانه اي است، پس تعجب نكنيد اگر او كار هنري خود را حتي به زندگي زناشوئي

ترجيح دهد.

چنين زني بيشتر اهل شكار افتخارات و شهرت است تا اهل شكار پول و ماديات و از نظر خانه داري و انجام

كارهاي منزل بايد گفت كه خدا به شما صبر جميل عطا كند. زني كه در ماه آذر متولد شده است، اصولا با اين قبيل

كارها ميانه خوشي ندارد و به قول معروف وقتي به فكر جمع كردن رختخواب مي افتد، بلافاصله به خود مي گويد

چه فايده دارد، چند ساعت ديگر بايد آن را پهن كنم،‌پس چرا اصلا جمعش كنم. داشتن يك چنين خصوصياتي بالطبع

موجب آن مي شود كه كودكان او خيلي خوب به انجام دادن كارهاي منزل وارد بشوند زيرا برغم يك چنين تنبلي از

درهم برهمي و كثافت خوشش نمي آيد و چون خودش حوصله جمع و جور كردن و تميز كردن خانه را ندارد، بچه ها

و آقا را به كار خانه داري وادار مي كند.در مورد آشپزي هم وضع او فرق زيادي با خانه داري ندارد. حقيقت اين

است كه در اين مورد نمي توان يك حكم كلي صادر كرد. اگر امروز غذايي را كه جلوي شما مي گذارد، واقعا لذيذ

است، هيچ دليل نمي شود كه فردا يا پس فردا هم دست پختش خوردني باشد.از زبان تند و تيز او به هيچ وجه

غافل نشويد.

اگر ناراحت و عصباني بشود، مطالبي را بر زبان مي آورد كه مو بر اندام شما راست خواهد شد. اما اين را هم

بگويم كه منظور واقعي او همان چيزي نيست كه بر زبان مي آورد و به قول معروف حتي قبل از آنكه حرفش تمام

بشود، آن را فراموش مي كند و به اين دليل انتقام جويي بعدي شما به كلي برايش بدوي مفهوم خواهد بود. او

زني نيست كه به درد آدمهاي خيالاتي و يا كينه توز و حسود بخورد. اگر كينه اي و بداخلاق و خيالاتي هستيد،

هرگز با زن متولد آذر ازدواج نكنيد.مادر متولد آذر بيش از هر مادر ديگري مورد علاقه بچه هاي خود قرار مي گيرد.

چه علاوه بر وظيفه مادري، همبازي و دوست ايشان نيز خواهد بود.

 به احتمال قوي بچه داري تنها موضوعي است كه اين زن نسبت به آن مسئوليت كامل احساس مي كند و

مسئوليت خود را هم به بهترين وجه ممكن انجام مي دهد. بچه ها از خوشبيني ذاتي و فراوان مادر خود تا حد

امكان استفاده مي كنند و در سنين بالاتر آنها او را بهترين خواهر دنياي خود مي دانند.

مادر متولد آذر در چشم و قلب فرزندانش يك مادر قابل ستايش است.از نظر مهمانداري و پذيرايي و دست و

دلبازي حتي متولدين مرداد هم به گرد او نمي رسد و هميشه مايل است كه از مهمانان خود به طرز شاهانه

پذيرايي كند. خوشبيني و حس رفاقت شديدي كه در نهاد او وجود دارد، موجب مي گردد كه هر كس پا به خانه وي

مي گذارد، خود را در منزل خويش احساس كند.

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 17:41  توسط روح سرگردان | 

سر سبز ترین بهار تقدیم تو باد

آوای خوش هزار تقدیم تو باد

گویند لحظه ایست روییدن عشق

آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

 

" سال نو بر همگان مبارک "

 

خدا نگهدار تا پس از نوروز

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:25  توسط روح سرگردان | 

 

راست کلیک حق شماست

به وبلاگ جدید شعر و ادبیات من خوش اومدین عزیزانم

 

 

فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
 زن و مرد و جوان و پیر
 همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
 تا زنجیر
 ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
 و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم
 چنین می گفت
 فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
 بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت
چنین می گفت چندین بار
 صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت
 و ما چیزی نمی گفتیم
 و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود
 و دیگر سیل و خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبی که لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان ورم می کرد و می خارید
 یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را
 و نالان گفت :‌ باید رفت
 و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
باید رفت
 و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
 یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
 کسی راز مرا داند
 که از اینرو به آنرویم بگرداند
و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم
 و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
 چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
 و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود
 به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خک و گل بسترد و با خود خواند
 و ما بی تاب
لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم
و سکت ماند
 نگاهی کرد سوی ما و سکت ماند
دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
 بخوان !‌ او همچنان خاموش
برای ما بخوان ! خیره به ما سکت نگا می کرد
 پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد
فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
نشاندیمش
بدست ما و دست خویش لعنت کرد
 چه خواندی ، هان ؟
 مکید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آرویم بگرداند
نشستیم
و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب شط علیلی بود

 

----------------------------

 

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
 گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افشانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
 نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیقی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
 نخستین : راه نوش و راحت و شادی
 به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
 دودیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
کی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پکوبان بسان دختر کولی
و کنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
 که با هر جنبش نبضم
 هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خک افتند
 بهل کاین آسمان پک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
 به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست ؟
 هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
 کسی اینجا پیام آورد ؟
 نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند
 جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
کسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گویند بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش اید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش اید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
 که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟
 به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
 که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
 نه چون مرگ من و تو ، مرگ پک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با سوط بی رحم خشایرشا
زند دویانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پک و پکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
 که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

 

----------------------------

 

 

شست باران بهاران هر چه هر جا بود
یک شب پک اهورایی
بود و پیدا بود
بر بلندی همگنان خاموش
گرد هم بودند
لیک پنداری
هر کسی با خویش تنها بود
ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود
جمله آفاق جهان پیدا
 اختران روشنتر از هر شب
 تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا
جاودانی بیکران تا بیکرانه ی جاودان پیدا
اینک این پرسنده می پرسد
 پرسنده : من شنیدستم
 تا جهان باقی ست مرزی هست
بین دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدک !‌ چه می دانی ؟
آنسوی این مرز ناپیدا
 چیست ؟
 وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست ؟
مزدک : من جز اینجایی که می بینم نمی دانم
پرسنده : یا جز اینجایی که می دانی نمی بینی
مزدک : من نمی دانم چه آنجه یا کجا آنجاست
بودا : از همین دانستن و دیدن
یا ندانستن سخن می رفت
زرتشت : آه ، مزدک ! کاش می دیدی
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا ، اهورا نیز
بودا : پهندشت نیروانا نیز
پرسنده : پس خدا آنجاست ؟
 هان ؟
شاید خدا آنجاست
بین دانستن
و ندانستن
تا جهان باقی ست مرزی هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست

 

----------------------------

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:11  توسط روح سرگردان | 

 

راست کلیک حق شماست

به وبلاگ جدید شعر و ادبیات من خوش اومدین عزیزانم

 

 

فاصله‌ یه‌ حرف‌ِ ساده‌س‌ ، بین‌ دیدن‌ُ ندیدن‌
 
بگو صرفه‌ با کدومه‌ ، شنیدن‌ یا نشنیدن‌ ؟
 
 
ما می‌خواستیم‌ از درختا کاغذُ قلم‌ بسازیم‌
 
بنویسیم‌ تا بمونیم‌ پُشت‌ِ سایه‌ جون‌ نبازیم‌
 
آینه‌ها اونجا نبودن‌ تا ببینیم‌ که‌ چه‌ زشتیم‌
 
رو درخت‌ بانوک‌ِ خنجر «زنده‌ باد درخت‌» نوشتیم‌
 
زنگ‌ِ خوش‌ صدای‌ تفریح‌ واسه‌مون‌ زنگ‌ِ خطر شد
 
همه‌ی‌ چوبای‌ جنگل‌ ، دسته‌ی‌ تیغ‌ِ تبر شد
 
کسی‌ معنی‌ِ خطوط‌ِ روی‌ کنده‌ رُ نفهمید
 
از صدای‌ ارّه‌ برقی‌ شونه‌ی‌ درختا لرزید
 
 
فاصله‌ یه‌ حرف‌ِ ساده‌س‌ ، بین‌ دیدن‌ُ ندیدن‌
 
بگو صرفه‌ با کدومه‌ ، شنیدن‌ یا نشنیدن‌ ؟
 
 
اگه‌ حرفم‌ُ شنیدی‌ جنگل‌ُ نده‌ به‌ پاییز
 
کاری‌ کن‌ درخت‌ِ باغچه‌ تَن‌ نده‌ به‌ خنجرِ تیز
 
با جوانه‌ها یکی‌ شو ! قد بکش‌ ! نگو که‌ سخته‌ !
 
جنگل‌ِ تازه‌ به‌ پاکن‌ ! هر یه‌ آدم‌ یه‌ درخته‌ !
 
 
فاصله‌ یه‌ حرف‌ِ ساده‌س‌ ، بین‌ دیدن‌ُ ندیدن‌
 
بگو صرفه‌ با کدومه‌ ، شنیدن‌ یا نشنیدن‌ ؟

 

-------------------------------

 

 

قصه‌ی‌ کهنه‌ دروغ‌ بود ، من‌ُ ما بچه‌گی‌ کردیم‌
 
که‌ به‌ جای‌ قصه‌ خوندن‌ قصه‌ رُ زندگی‌ کردیم‌
 
درِ آرزو رُ بستیم‌ ، دلمون‌ به‌ قصه‌ خوش‌ بود
 
رُستم‌ِ کتاب‌ِ کهنه‌ ته‌ِ قصه‌ بچه‌کش‌ بود
 
حالا تو قحطی‌ِ رؤیا اجاق‌ِ ترانه‌ سرده‌
 
کسی‌ رو بخارِ شیشه‌ دل‌ُ نقّاشی‌ نکرده‌
 
سَرُ ته‌ زدن‌ به‌ دیوار ، برگ‌ِ آگهی‌ِ ترحیم‌
 
یه‌ نفر نوشته‌ جمعه‌ رو همه‌ روزای‌ تقویم‌
 
 
قصه‌گو کتابو واکن‌ ! اسم‌ِ آخرُ صدا کن‌ !
 
سایه‌ی‌ بلندِ خواب‌ُ از ترانه‌ها جدا کن‌ !
 
از سرِ سطرِ ستاره‌ ، بنویس‌ تا راه‌ِ چاره‌ !
 
بنویس‌ که‌ دل‌ برای‌ حرف‌ِ تازه‌ بی‌قراره‌ !
 
آسمون‌ِ قصه‌مون‌ُ بنویس‌ با رنگ‌ِ آبی‌ !
 
عشق‌ُ با رنگ‌ِ ترانه‌ ! شب‌ُ با رنگ‌ِ خرابی‌ !
 
فصل‌ِ آخرِ کتاب‌ُ پُر کن‌ از عطرِ علاقه‌ !
 
تا دیگه‌ برای‌ ریشه‌ ، تیشه‌ دَس‌ نگیره‌ ساقه‌ !
 
 
ما روی‌ سایه‌هامون‌ خط‌ُ نشون‌ کشیدیم‌
 
با صدتا کفش‌ِ سُربی‌ تا ته‌ِ شب‌ دویدیم‌
 
از قُرُق‌ِ سکوت‌ِ ثانیه‌ها گذشتیم‌
 
آخرِ قصه‌ اما ، به‌ ابتدا رسیدیم‌
 
 
چرخ‌ُ فلک‌ می‌خواستیم‌ ، فَلَک‌ نصیبمون‌ شد
 
ساده‌ی‌ ساده‌ بودیم‌ ، کلَک‌ نصیبمون‌ شد
 
دنبال‌ِ یه‌ حقیقت‌ تو آینه‌ها می‌گشتیم‌
 
اما تو قاب‌ِ گریه‌ ، تَرَک‌ نصیبمون‌ شد

 

-------------------------------

 

 

شبا تو تمام‌ شهر دوتا دریچه‌ روشنه‌
 
یکی‌ چلچراغ‌ِ توست‌ ، اون‌ یکی‌ فانوس‌ِ منه‌
 
ما مث‌ِ دوتا ستاره‌ می‌درخشیم‌ توی‌ شب‌
 
نبض‌ِ سرخ‌ِ نفسم‌ تنها واسه‌ تو می‌زنه‌
 
 
ما دوتا پولک‌ِ نوریم‌ رو یه‌ ترمه‌ی‌ سیاه‌
 
یه‌ گُذر با دو تا فانوس‌ ، یه‌ شبیم‌ با دوتا ماه‌
 
نکنه‌ یه‌ شب‌ ستاره‌ی‌ تو روشن‌ نباشه‌
 
نکنه‌ یه‌ وقت‌ من‌ُ جا بذاری‌ تو نیمه‌ راه‌
 
 
نکنه‌ پنجره‌ت‌ُ یکی‌ ببنده‌ ! نازنین‌ !
 
نکنه‌ چشمکت‌ُ بدزدن‌ از شب‌ِ زمین‌ !
 
بی‌تو من‌ جایی‌ ندارم‌ تو تموم‌ِ آسمون‌ !
 
بی‌تو من‌ سایه‌ی‌ یک‌ ستاره‌اَم‌ ! فقط‌ همین‌ !
 
 
بین‌ این‌ دو تا دریچه‌ یه‌ پُل‌ از ترانه‌هاس‌
 
جاده‌ی‌ روشن‌ِ بیداری‌ِ عاشقانه‌هاس‌
 
بین‌ِ آوازِ من‌ُ دل‌ِ دل‌ِ تو فاصله‌ نیست‌
 
طپش‌ِ ترانه‌ها رها از این‌ بهانه‌هاس‌
 
 
این‌ دو تا ستاره‌ سرچشمه‌ی‌ آوازِ منن‌
 
مث‌ِ دونه‌های‌ الماس‌ توی‌ شب‌ برق‌ می‌زنن‌
 
چلچراغ‌ عشق‌ِ ما هیچ‌ شبی‌ خاموش‌ نمی‌شه‌
 
حتا ما اگه‌ نباشیم‌ این‌ چراغا روشنن‌
 
 
نکنه‌ پنجره‌ت‌ُ یکی‌ ببنده‌ ! نازنین‌ !
 
نکنه‌ چشمکت‌ُ بدزدن‌ از شب‌ِ زمین‌ !
 
بی‌تو من‌ جایی‌ ندارم‌ تو تموم‌ِ آسمون‌ !
 
بی‌تو من‌ سایه‌ی‌ یک‌ ستاره‌اَم‌ ! فقط‌ همین‌ !

 

-------------------------------

 

 

کاش‌ یکی‌ بود ، یکی‌ نبود اول‌ِ قصه‌ها نبود
 
اون‌ که‌ تو قصه‌ مونده‌ بود ، از اون‌ یکی‌ جدا نبود
 
ماه‌ پیشونی‌ رها بود از طلسم‌ِ دیوای‌ سیاه‌
 
پلنگ‌ِ عاشق‌ می‌پرید تا لب‌ِ شیروونی‌ِ ماه‌
 
سیاوش‌ِ شاهنامه‌ رُ کاش‌ کسی‌ گردن‌ نمی‌زد
 
کاش‌ کسی‌ توی‌ قصه‌ها از عاشقی‌ تن‌ نمی‌زد
 
کاش‌ داش‌ آکل‌ با زخم‌ِ تیغ‌ تو بسترش‌ جون‌ نمی‌داد
 
قصه‌نویس‌ قصه‌مون‌ُ با گریه‌ پایون‌ نمی‌داد
 
 
تقویم‌ باغچه‌ی‌ ما برگ‌ِ بهار نداره‌
 
جاده‌ی‌ قصه‌هامون‌ عطرِ سوار نداره‌
 
شهرِ بزرگ‌ِ قصه‌ ، پنجره‌هاش‌ُ بسته‌
 
حتا تو دفتر مشق‌ ، بابا انار نداره‌
 
 
کاش‌ توی‌ قصه‌های‌ شب‌ برق‌ِ ستاره‌ کم‌ نبود
 
تو قصه‌ی‌ جن‌ُ پری‌ دلهره‌ دم‌ به‌ دم‌ نبود
 
مادربزرگ‌ قصه‌هاش‌ُ بالای‌ طاقچه‌ جا می‌ذاشت‌
 
یه‌ عاشق‌ِ تازه‌ نفس‌ تو شهرِ قصه‌ پا می‌ذاشت‌
 
قصه‌های‌ قدیمی‌ رُ یه‌جورِ تازه‌ می‌نوشت‌
 
آدم‌ُ حوا رُ می‌بُرد دوباره‌ می‌ذاشت‌ تو بهشت‌
 
اما تا اون‌ بیاد باید با بی‌کسی‌ سر بکنیم‌
 
ترانه‌های‌ کهنه‌ رُ دوباره‌ از بَر بکنیم‌
 
 
تقویم‌ باغچه‌ی‌ ما برگ‌ِ بهار نداره‌
 
جاده‌ی‌ قصه‌هامون‌ عطرِ سوار نداره‌
 
شهرِ بزرگ‌ِ قصه‌ ، پنجره‌هاش‌ُ بسته‌
 
حتا تو دفتر مشق‌ ، بابا انار نداره‌ 

-------------------------------

 

اونورِ این‌ شب‌ِ کلَک‌ ، من‌ُ ترانه‌ تَک‌ به‌ تَک‌
 
خونه‌ می‌ساختیم‌ روی‌ باد ، دریا می‌ریختیم‌ تو اَلَک‌
 
مسافرای‌ کاغذی‌ ، رَد شده‌ بودن‌ از غبار
 
تو قصه‌ باقی‌ مونده‌ بود ، شیهه‌ی‌ اسب‌ِ بی‌سوار
 
گفته‌ بودن‌ صدتا کلید برای‌ ما جا می‌ذارن‌
 
مزرعه‌های‌ گندم‌ُ برای‌ فردا می‌ذارن‌
 
فردا رسیدُ خوشه‌یی‌ تو دست‌ِ ما باقی‌ نموند
 
سقف‌ِ ستاره‌ها شکست‌ ، رو سرمون‌ طاقی‌ نموند
 
با کلیدای‌ زنگ‌ زده‌ ، قفلای‌ بسته‌ وا نشد
 
سکه‌ی‌ دلسپردگی‌ ، تو جوب‌ِ ما پیدا نشد
 
 
تو سفره‌مون‌ همیشه‌ سین‌ِ ستاره‌ کم‌ بود
 
همیشه‌ تا رسیدن‌ فاصله‌ یک‌ قدم‌ بود
 
 
کسی‌ به‌ ما نشون‌ نداد که‌ انتهای‌ خط‌ کجاست‌ ؟
 
آهای‌ درختای‌ انار ! دیکته‌ی‌ بی‌غلط‌ کجاست‌ ؟
 
چرا تو آسمونمون‌ پرنده‌ گوشه‌گیر شده‌ ؟
 
چرا نمی‌رسیم‌ به‌ هم‌ ؟ چرا همیشه‌ دیر شده‌ ؟
 
تو دفترِ سکسکه‌مون‌ چن‌ تا ترانه‌ خالیه‌ ؟
 
چن‌ تا ترانه‌ قصه‌ی‌ ممتدِ بی‌خیاله‌ ؟
 
چن‌ تا صدای‌ بی‌صدا سکوت‌ُ فریاد می‌زنه‌ ؟
 
زغال‌ِ شام‌ِ آخرُ دستای‌ کی‌ باد می‌زنه‌ ؟
 
تو غیبت‌ِ حنجره‌ها ترانه‌سازیمون‌ چیه‌ ؟
 
یکی‌ به‌ من‌ جواب‌ بده‌ ، آخرِ بازیمون‌ چیه‌ ؟
 
 
تو بازی‌ِ کلاغ‌ پَر ، هیشکی‌ نشد بَرَنده‌ ،
 
قصه‌ی‌ ما همین‌ بود: پرنده‌ بی‌ پرنده‌ !

 

-------------------------------

 

خسته‌ شدم‌ بسکه‌ دلم‌ دنبال‌ِ یه‌ بهونه‌ گشت‌
 
بسکه‌ ترانه‌ خوندم‌ وُ برگ‌ِ زمونه‌ برنگشت‌
 
بازم‌ کلاغ‌ قصه‌ها رفت‌ُ به‌ خونه‌ش‌ نرسید
 
یکه‌ سوارِ عاشق‌ُ هیشکی‌ تو آینه‌ها ندید
 
 
حادثه‌ی‌ عزیزِ من‌ ! تنها تو موندنی‌ شدی‌
 
بین‌ِ همه‌ ترانه‌هام‌ تنها تو خوندنی‌ شدی‌
 
دستای‌ سردم‌ُ بگیر ! سقف‌ِ ما دیوار نداره‌
 
یه‌ روز تو قحطی‌ِ غزل‌ ، دنیا ما رُ کم‌ میاره‌
 
 
من‌ آخرین‌ رهگذرم‌ تو این‌ خیابون‌ِ بلند
 
دیر اومدم‌ که‌ زود برم‌ ، دل‌ به‌ صدای‌ من‌ نبند
 
یه‌ روز توی‌ برق‌ چشات‌ خورشیدُ پیدا می‌کنم‌
 
آی‌ شب‌ِ تارِ سوت‌ُ کور ! به‌ آرزوی‌ من‌ نخند
 
 
حادثه‌ی‌ عزیزِ من‌ ! تنها تو موندنی‌ شدی‌
 
بین‌ِ همه‌ ترانه‌هام‌ تنها تو خوندنی‌ شدی‌
 
دستای‌ سردم‌ُ بگیر ! سقف‌ِ ما دیوار نداره‌
 
یه‌ روز تو قحطی‌ِ غزل‌ ، دنیا ما رُ کم‌ میاره‌

 

-------------------------------

 

فرقون‌ِ خاک‌ُ بردار ! هیشکی‌ نمونه‌ بیکار !
 
قانون‌ِ این‌جا اینه‌: قبل‌ِ خروسا بیدار !
 
باید همیشه‌ دود کنه‌ ، دودکش‌ِ کوره‌پزخونه‌
 
هر کسی‌ کم‌کاری‌ کنه‌ ، اضافه‌ کاری‌ مهمونه‌
 
 
آجُر پزِ کوچیک‌ِ ما ، هَش‌ تا خَزون‌ُ دیده‌ بود
 
جای‌ گچ‌ُ تخته‌ سیاه‌ به‌ خاک‌ِ رُس‌ رسیده‌ بود
 
قالبای‌ چهارتایی‌ تو دست‌ِ اون‌ ، جانمی‌شد
 
مثل‌ِ ستاره‌ دختری‌ تو دنیا پیدا نمی‌شد
 
جُز یه‌ مادربزرگ‌ِ پیر همدم‌ِ دیگه‌یی‌ نداشت‌
 
از سرِ صُب‌ تا بوق‌ِ سگ‌ ، آجُر تو کوره‌ها می‌ذاشت‌
 
شبا توی‌ آلونکش‌ رؤیاهای‌ قشنگ‌ می‌دید
 
خواب‌ِ کلاس‌ِ مدرسه‌ ، خواب‌ِ توپ‌ِ سه‌رنگ‌ می‌دید
 
اما صُبا تو گوش‌ِ اون‌ صدای‌ آدم‌ بَده‌ بود
 
به‌ جای‌ زنگ‌ِ مدرسه‌ ، دوباره‌ اون‌ عربده‌ بود:
 
 
باید همیشه‌ دودکنه‌ دودکش‌ِ کوره‌پزخونه‌
 
هرکسی‌ کم‌کاری‌ کنه‌ اضافه‌ کاری‌ مهمونه‌
 
 
یه‌ روزِ سرد ، تنگه‌ غروب‌ ، گریه‌ اَمانش‌ُ بُرید
 
قصه‌ی‌ ناتموم‌ِ اون‌ ، به‌ برگ‌ِ آخرش‌ رسید
 
خسته‌ بود از آجُرُ خاک‌ ، خسته‌ بود از خواب‌ِ دروغ‌
 
خسته‌ بود از آدمای‌ مُرده‌ی‌ این‌ شهرِ شلوغ‌
 
کارگرِ قشنگ‌ِ ما ، حسابی‌ غمگین‌ شده‌ بود
 
اون‌ قالب‌ِ چهارتایی‌ انگاری‌ سنگین‌ شده‌ بود
 
وقتی‌ می‌خواس‌ آجُرا رُ تو کوره‌ جاسازی‌ کنه‌
 
حِس‌ کرد یکی‌ هولش‌ میده‌ می‌خواد با اون‌ بازی‌ کنه‌
 
گریه‌ چشاش‌ُ بسته‌ بود آجُرُ پیش‌ پاش‌ ندید
 
تو کوره‌ افتادُ یه‌ نور تا آسمون‌ تُتُق‌ کشید

ستاره‌ رفته‌ آسمون‌ با دودِ کوره‌پزخونه‌
 
اضافه‌کاری‌ نداره‌ ، از چِش‌ِ دنیا پنهونه‌
 
 
مادربزرگ‌ ! بگیر بخواب‌ ! چه‌ وقت‌ِ بی‌قراریه‌ ؟
 
امشب‌ُ منتظر نباش‌ ! شاید اضافه‌کاریه‌ !
 
آی‌ ! آدما ! گوش‌ نکنین‌ ! قصه‌ی‌ ما کرکریه‌ !
 
تو خونه‌ راحت‌ بخوابین‌ ! دیواراتون‌ آجُریه‌ !

-------------------------------

 

 

برف‌ِ سنگین‌ِ زمستون‌ همه‌ چی‌ رُ کرده‌ پنهون‌
 
آدمای‌ شهرِ برفی‌ خوابیدن‌ تو خونه‌هاشون‌
 
آدمک‌ برفی‌ِ خسته‌ روی‌ برف‌ُ یخ‌ نشسته‌
 
چشماش‌ُ به‌ انتهای‌ شب‌ِ بی‌ستاره‌ بسته‌
 
دگمه‌ی‌ لباسش‌ از سنگ‌ ، دلش‌ از خواب‌ِ زمین‌ تنگ‌
 
کلاهش‌ یه‌ سطل‌ِ خالی‌ ، رو لباش‌ خنده‌ی‌ کمرنگ‌
 
دورِ گردنش‌ یه‌ شاله‌ ، چشماش‌ از جنس‌ِ ذغاله‌
 
اون‌ می‌خواد راه‌ بره‌ اما می‌دونه‌ که‌ این‌ محاله‌
 
 
تنها همین‌ آدمک‌ از خواب‌ِ زمین‌ با خبره‌
 
یخ‌ زده‌ اما هنوزم‌ از من‌ُ ما زنده‌تره‌
 
 
آدمک‌ دلش‌ شکسته‌ ، از نشستن‌ شده‌ خسته‌
 
برای‌ رفتن‌ از اینجا برف‌ و یخ‌ راهش‌ُ بسته‌
 
تن‌ اون‌ تو یخ‌ اسیره‌ ، دوس‌ داره‌ که‌ پَر بگیره‌
 
حاضره‌ برای‌ فتح‌ِ «یک‌ قدم‌» حتا بمیره‌
 
تیله‌های‌ داغ‌ِ اشکش‌ روی‌ گونه‌هاش‌ نشستن‌
 
پیچیده‌ تو گوش‌ِ کوچه‌ صدای‌ تُردِ شکستن‌
 
هق‌ هق‌ِ گریه‌ی‌ تلخش‌ توی‌ شب‌ بلنده‌ اما
 
بَسکه‌ یخ‌ بسته‌ دلامون‌ صداش‌ُ نمی‌شنویم‌ ما
 
 
تنها همین‌ آدمک‌ از خواب‌ِ زمین‌ باخبره‌
 
یخ‌ زده‌ اما هنوزم‌ از من‌ُ ما زنده‌تره‌
 
 
فردا بچه‌های‌ کوچه‌ دیدن‌ اون‌ رفته‌ از اینجا
 
اما انگار جای‌ پاهاش‌ روی‌ برف‌ نمونده‌ برجا
 
روی‌ برفا باقی‌ مونده‌ ، اثرِ یه‌ جای‌ خالی‌
 
یه‌ دونه‌ سطل‌ شکسته‌ ، با دوتا چشم‌ِ ذغالی‌...

 

-------------------------------

 

رسیدم‌ آخرِ جاده‌ ، اگر چه‌ این‌ سرآغازه‌
 
اگر چه‌ قُمری‌ قلبم‌ دوباره‌ فکرِ پروازه‌
 
رسیدم‌ آخر جاده‌ ، دوباره‌ یکه‌ وُ تنها
 
تو رفتی‌ تا بپوسم‌ من‌ ، تو این‌ یلدای‌ بی‌فردا
 
رسیدم‌ اول‌ِ سطرِ همون‌ اندوه‌ِ طولانی‌
 
سرآغازِ پُر آوازِ همون‌ پیوندِ پنهانی‌
 
نگا کن‌ ! این‌ منم‌ ! بی‌دل‌ ! نگاهم‌ کن‌ از این‌ روزن‌ !
 
بیا زنجیرم‌ُ بردار ! درِ زندانم‌ُ بشکن‌ !
 
 
ضربان‌ِ قدمامون‌ ، روی‌ سنگفرش‌ِ خیابون‌
 
آرزوی‌ این‌ ترانه‌س‌: چترِ مشترک‌ تو بارون‌
 
 
بیا ای‌ بهترین‌ بانو ! پَرِ پروازم‌ُ واکن‌ !
 
بیار فانوست‌ُ بالا ، واسه‌م‌ خورشیدُ پیدا کن‌ !
 
هنوز خیلی‌ غزل‌ مونده‌ که‌ باید با تو قسمت‌ شه‌
 
باید دروازه‌ی‌ آواز به‌ دست‌ِ تو مرمّت‌ شه‌
 
باید فواره‌ی‌ رؤیا ، بره‌ تا آسمون‌ بالا
 
چراغ‌ِ عشق‌ُ روشن‌ کن‌ ! نگو دیره‌ ، همین‌ حالا !
 
غرورِ گریم‌ُ دریاب‌ ! دلیل‌ِ ناب‌ِ دلتنگی‌ !
 
طلوع‌ کن‌ ! تو سرآغازِ زلال‌ُ پاک‌ِ آهنگی‌ !
 
 
ضربان‌ِ قدمامون‌ ، روی‌ سنگفرش‌ِ خیابون‌
 
آرزوی‌ این‌ ترانه‌س‌: چترِ مشترک‌ تو بارون‌

 

-------------------------------

 

تو لغت‌ نامه‌ نوشتن‌ که‌ سیاه‌ یعنی‌ سیاهی‌
 
که‌ سفید یعنی‌ دُرُستی‌ ، ساده‌گی‌ یعنی‌ تباهی‌
 
تو لغت‌ نامه‌ نوشتن‌ ، که‌ کلَک‌ یعنی‌ یه‌ قایق‌
 
یا گرسنگی‌ مساویس‌ با فراموشی‌ِ عاشق‌
 
ما کلَک‌ خوردیم‌ُ دیدیم‌ که‌ کلَک‌ همون‌ فریبه‌
 
از همینه‌ که‌ حقیقت‌ توی‌ گوش‌ِ ما غریبه‌
 
حقیقت‌ تنها یه‌ حرف‌ِ تو لغت‌نامه‌ی‌ باریک‌
 
که‌ دیگه‌ رنگی‌ نداره‌ توی‌ اون‌ کتاب‌ِ تاریک‌
 
 
ما رُ گول‌ زدن‌ ترانه‌ ! واژه‌هاشون‌ اَلَکی‌ بود
 
معنی‌ِ شادی‌ُ لبخند ، گریه‌ی‌ یواشکی‌ بود
 
مث‌ِ رعدُ برق‌ که‌ اول‌ ، برق‌ُ بعد از اون‌ صدا بود
 
ما ولی‌ گوش‌ نمی‌کردیم‌ ، رعدُ برق‌ تو گوش‌ِ ما بود
 
 
تو لغت‌ نامه‌ نوشتن‌ که‌ سگ‌ُ گربه‌ رفیقن‌
 
ننوشتن‌ چن‌ تا آدم‌ از یه‌ سقفم‌ بی‌نصیبن‌
 
تو لغت‌ نامه‌ نوشتن‌ ستاره‌ یه‌ سنگ‌ِ سرده‌
 
این‌ لغت‌ نامه‌ رُ افسوس‌ چشمای‌ ما دوره‌ کرده‌
 
چاره‌ی‌ ما یه‌ کتابه‌ ، یه‌ لغت‌نامه‌ی‌ تازه‌
 
می‌رسیم‌ به‌ حرف‌ِ آخر ، نگو این‌ جاده‌ درازه‌
 
تو لغت‌نامه‌ی‌ تازه‌ پُرِ واژه‌های‌ بِکره‌
 
هر یه‌ واژه‌ش‌ یه‌ تَلَنگُر واسه‌ بیداری‌ِ فکره‌
 
 
ما رُ گول‌ زدن‌ ترانه‌ ! واژه‌هاشون‌ اَلَکی‌ بود
 
معنی‌ِ شادی‌ُ لبخند ، گریه‌ی‌ یواشکی‌ بود
 
مث‌ِ رعدُ برق‌ که‌ اول‌ ، برق‌ُ بعد از اون‌ صدا بود
 
ما ولی‌ گوش‌ نمی‌کردیم‌ ، رعدُ برق‌ تو گوش‌ِ ما بود

 

-------------------------------

 

بی‌ بهانه‌ گریه‌ کردن‌ پا به‌ پای‌ سیم‌ِ گیتار
 
گم‌ شدن‌ تو دشت‌ِ رؤیا ، چشم‌ِ بازُ دل‌ بیدار
 
پُشت‌ِ پا زدن‌ به‌ تقویم‌ ، نو شدن‌ تو نورِ مهتاب‌
 
ساختن‌ هزار تا خورشید از یه‌ دونه‌ کرم‌ شبتاب‌
 
فتح‌ِ قله‌های‌ آواز ، با یه‌ سطرِ یه‌ ترانه‌
 
خندیدن‌ به‌ وسعت‌ِ عشق‌ ، یه‌ عروج‌ِ عاشقانه‌
 
رَد شدن‌ از تن‌ِ دیوار ، مثل‌ نور از تن‌ِ شیشه‌
 
تویی‌ اون‌ خط‌ِ طلایی‌ ، از گذشته‌ تا همیشه‌
 
 
گارسیا لورکا ! کجایی‌ ؟ بیا این‌ شعرُ تموم‌ کن‌
 
بیا دروازه‌ی‌ خواب‌ُ با یه‌ واژه‌ مُهرُ موم‌ کن‌
 
با تو شب‌ یه‌ روزِ تازه‌س‌ ! مشتعل‌ترین‌ ستاره‌ !
 
بعدِ تو الهه‌ی‌ عشق‌ شعرِ تازه‌ کم‌ نداره‌
 
 
مترادف‌ِ طلوعی‌ برای‌ خورشیدِ پنهون‌
 
مثل‌ یه‌ سماع‌ِ سُرخی‌ تو شب‌ِ عروسی‌ِ خون‌
 
واسه‌ آوازِ رهایی‌ تو مث‌ِ نفس‌ می‌مونی‌
 
شعرای‌ سبزت‌ُ حتا با لب‌ِ بسته‌ می‌خونی‌
 
آخرین‌ تیرِ تفنگی‌ برای‌ سربازِ خسته‌
 
که‌ هزار تا توپ‌ِ سنگی‌ همه‌ی‌ راهاش‌ُ بسته‌
 
واسه‌ بچه‌های‌ بیدار قهرمان‌ِ قصه‌هایی‌
 
افتخارِ یه‌ دیاری‌ ، پرچم‌ِ اسپانیایی‌
 
 
گارسیا لورکا ! کجایی‌ ؟ بیا این‌ شعرُ تموم‌ کن‌
 
بیا دروازه‌ی‌ خواب‌ُ با یه‌ واژه‌ مُهرُ موم‌ کن‌
 
با تو شب‌ یه‌ روزِ تازه‌س‌ ! مشتعل‌ترین‌ ستاره‌ !
 
بعدِ تو الهه‌ی‌ عشق‌ ، شعرِ تازه‌ کم‌ نداره‌

 

 

-------------------------------

 

زیر پُل‌ یه‌ مردِ لاغر ، رو زمین‌ِ خیس‌ نشسته‌
 
کنارِ یه‌ تَل‌ِ آتیش‌ ، با چشای‌ نیمه‌ بسته‌
 
اون‌ کیه‌ ؟ کسی‌ که‌ هرگز زندگی‌ رُ نشناخته‌
 
همه‌ی‌ ستاره‌هاش‌ُ به‌ شبای‌ کهنه‌ باخته‌
 
اون‌ کیه‌ ؟ یه‌ مرد خسته‌ ، مردِ غمگین‌ِ تکیده‌
 
کسی‌ زیرِ پُل‌ِ این‌ شهر گریه‌ی‌ اون‌ُ ندیده‌
 
با فروش‌ هر یه‌ بسته‌ تو خودش‌ شکسته‌ صدبار
 
مثل‌ اون‌ شعرِ قدیمی‌ ، هر دریچه‌ش‌ شده‌ دیوار
 
نقطه‌ چین‌ِ روی‌ رگ‌هاش‌ ، جانشین‌ِ حرف‌ِ مرگه‌
 
نقطه‌های‌ زنده‌گی‌ نیست‌ ، جای‌ سوزن‌ِ سُرَنگه‌
 
کی‌ میدونه‌ ؟ کی‌ میدونه‌ ؟ رمقی‌ براش‌ نمونده‌
 
شعله‌ی‌ حادثه‌ اونم‌ مث‌ِ مُشتریش‌ سوزونده‌
 
خیره‌ شدن‌ به‌ شعله‌ها چشمای‌ مات‌ِ نیمه‌ باز
 
یه‌ مشتری‌ پول‌ نداره‌ ، میگه‌: «من‌ُ یه‌ بار بساز ! »
 
انگاری‌ گریه‌ می‌کنه‌ مردِ سیاه‌ِ آس‌ُ پاس‌
 
هق‌ هقش‌ُ نمی‌شنویم‌ گریه‌ی‌ مُرده‌ بی‌صداس‌
 
مردِ لاغر پیش‌ِ آتیش‌ خوابای‌ کهنه‌ می‌بینه‌
 
سارا دخترِ سه‌ ساله‌ش‌ توی‌ خواب‌ پیشش‌ می‌شینه‌
 
می‌گه‌: «بابا تو کجایی‌ ؟ تنها موندیم‌ توی‌ خونه‌
 
هی‌ می‌گم‌ بابا کجا رفت‌ ؟ اما هیشکی‌ نمی‌دونه‌
 
مادرم‌ آرزوهاش‌ُ می‌ریزه‌ رو دارِ قالی‌
 
بی‌ تو قالی‌ رنگ‌ نداره‌ ، بابا جون‌ ! جای‌ تو خالی‌ ! »
 
مردِ لاغر یه‌ کمربند می‌پیچه‌ به‌ دورِ بازوش‌
 
آمپول‌ِ هوا تو دستش‌ ، می‌شکنه‌ طلسم‌ِ جادوش‌
 
نقطه‌ چین‌ِ روی‌ رگ‌هاش‌ ، دیگه‌ هم‌ معنی‌ِ مرگه‌
 
خط‌ُ خال‌ِ زنده‌گی‌ نیست‌ ، جای‌ آخرین‌ سُرنگه‌
 
مشتری‌ جیباش‌ُ گشته‌ ، همه‌ بسته‌هاش‌ُ بُرده‌
 
مردِ لاغر زیرِ اون‌ پُل‌ ، با سُرَنگ‌ِ خالی‌ مُرده‌...

 

-------------------------------

 

لاجرعه‌ی‌ عطش‌ شکن‌ ! روانه‌ شو در تن‌ِ من‌ !
 
ریشه‌ی‌ من‌ فدای‌ تو ! تیشه‌ بزن‌ ! تیشه‌ بزن‌ !
 
عطش‌ عطش‌ دویده‌ام‌ ، بی‌ تو به‌ من‌ رسیده‌ام‌ !
 
بر تن‌ سایه‌های‌ شب‌ ، خط‌ و نشان‌ کشیده‌ام‌ !
 
خسته‌ام‌ از حجم‌ِ قفس‌ ، خسته‌ام‌ از حبس‌ِ نفس‌ !
 
حنجره‌ی‌ سبزِ مرا ، عطرِ ترانه‌ی‌ تو بَس‌ !
 
قاصدک‌ِ قلّه‌ نشین‌ ! سیب‌ِ ترانه‌ را بچین‌ !
 
عاشق‌ِ پَر شکسته‌ را ، رها کن‌ از خاک‌ زمین‌ !
 
 
طلوع‌ هر غروب‌ِ من‌ ! بغض‌ِ همیشه‌ خوب‌ِ من‌ !
 
قفل‌ِ قفس‌ را بگشا ! کلیدِ نقره‌کوب‌ِ من‌ !
 
 
حادثه‌های‌ دَم‌ به‌ دَم‌ ، از عطشم‌ نکرده‌ کم‌ !
 
شعر من‌ وُ نیازِ تو ، جوهرِ سرخ‌ِ این‌ قلم‌ !
 
معجزه‌ کن‌ ! ساحره‌سوز ! خوب‌ِ همیشه‌ وُ هنوز !
 
سکه‌ی‌ صد ستاره‌ را ، به‌ جامه‌ی‌ غزل‌ بدوز !
 
در تن‌ِ من‌ شعله‌ بزن‌ ! دل‌ دل‌ِ پاک‌ِ ما شدن‌،
 
از آخرین‌ بیت‌ِ صدا ، بِرِس‌ به‌ ابتدای‌ من‌ !
 
وحشت‌ِ سایه‌های‌ بَد ، راه‌ِ تو را نکرده‌ سَد،
 
قدم‌ قدم‌ روانه‌ شو ! تویی‌ بَلَدترین‌ بَلَد !
 
 
طلوع‌ هر غروب‌ِ من‌ ! بغض‌ِ همیشه‌ خوب‌ِ من‌ !
 
قفل‌ِ قفس‌ را بگشا ! کلیدِ نقره‌ کوب‌ِ من‌ !

 

 

-------------------------------

 

قید فردا رُ باید زد ، جاده‌ انتها نداره‌
 
قصه‌ی‌ لیلی‌ُ مجنون‌ این‌ روزها بها نداره‌
 
قید فردا رُ باید زد ، هر نفس‌ یه‌ اتفاقه‌
 
تنها افسانه‌ی‌ آتیش‌ ، توی‌ سینه‌ی‌ اجاقه‌
 
قید فردا رُ باید زد ، حرف‌ِ تازه‌یی‌ نمونده‌
 
دیگه‌ خیلی‌ وقته‌ حافظ‌ غزل‌ آخرُ خونده‌
 
 
جمعه‌ شد هَف‌ روزِ هفته‌
 
حافظ‌ از حافظه‌ رفته‌
 
 
قید فردا رُ زدم‌ من‌ ، بی‌تو فردا خیلی‌ دوره‌
 
بی‌تو این‌ ترانه‌ لال‌ِ ، بی‌تو چشم‌ِ واژه‌ کوره‌
 
قید فردا رُ زدم‌ من‌ ، بی‌ تو گم‌ می‌شم‌ تو امروز
 
بی‌ تو فردا رُ نمی‌خوام‌ ، ای‌ غزلواره‌ی‌ شب‌ْسوز
 
با توام‌ ! ترانه‌ بانو ! نمی‌گم‌ شبیه‌ِ من‌ باش‌ !
 
لااقل‌ تو این‌ سیاهی‌ ، یه‌ کم‌ اسطوره‌شکن‌ باش‌ !
 
 
جمعه‌ شد هَف‌ روزِ هفته‌
 
حافظ‌ از حافظه‌ رفته‌

 

 

-------------------------------

 

یادمه‌ بادبادکامون‌ یادمه‌
 
خنده‌ی‌ عروسکامون‌ یادمه‌
 
هنوزم‌ یادم‌ میاد تنگه‌ غروب‌
 
قصه‌ی‌ سوارِ زین‌ِ نقره‌کوب‌
 
دستای‌ حنایی‌ِ مادربزرگ‌
 
قصه‌ی‌ رُستم‌ُ دیو ، بره‌ وُ گرگ‌
 
عصای‌ پدربزرگ‌ باصفا
 
چرخش‌ِ ذغال‌ِ قلیون‌ تو هوا
 
بهترین‌ جایزه‌ یک‌ کلوچه‌ بود
 
همه‌ی‌ دنیای‌ ما یه‌ کوچه‌ بود
 
 
یادمه‌ وسعت‌ِ پاک‌ِ کوچه‌ها
 
دل‌ دل‌ِ شنیدن‌ِ صدای‌ پا
 
یادمه‌ امتحان‌ همیشه‌ سخت‌
 
اندازه‌ گرفتن‌ِ عمرِ درخت‌
 
گل‌ِ سرخ‌ِ پَرپَرِ لای‌ کتاب‌
 
قد کشیدن‌ تو ترانه‌های‌ ناب‌
 
وحشت‌ِ ترکه‌ی‌ مرطوب‌ِ انار
 
دیوارِ مدرسه‌ وُ فکرِ فرار
 
فصل‌ِ آسمونی‌ِ یکی‌ شدن‌
 
فصل‌ِ بی‌ دووم‌ِ خوشبختی‌ِ من‌
 
 
تکیه‌ گاه‌ِ بی‌ گناه‌ِ گریه‌ها ! تو کجا رفتی‌ ؟ کجا رفتی‌ ؟ کجا ؟
 
بی‌ تو همسایه‌ی‌ سایه‌ها شدم‌ ، تن‌ سپردم‌ به‌ شکست‌ِ بی‌صدا
 
بیا همبازی‌ِ خوب‌ِ کودکی‌ ، دوباره‌ بچه‌ می‌شیم‌ یواشکی‌
 
اگه‌ حرفی‌ واسه‌ خندیدن‌ نبود ، تا ته‌ِ دنیا می‌خندیم‌ اَلَکی‌...

 

-------------------------------

 

 

من‌ خودمم‌ نه‌ خاطره‌ ، منظره‌اَم‌ نه‌ پنجره‌
 
من‌ یه‌ هوای‌تازه‌اَم‌ ، نه‌ انعکاس‌ِ حنجره‌
 
می‌خوام‌ سکوت‌ِ کوچه‌ رُ ترانه‌ بارون‌ بکنم‌
 
دل‌ها رُ به‌ ضیافت‌ِ ترانه‌ مهمون‌ بکنم‌
 
می‌خوام‌ بگم‌ که‌ این‌ صدا هر چی‌ که‌ هَس‌ مال‌ِ منه‌
 
شیشه‌ی‌ رخوت‌ شب‌ُ سنگ‌ِ ترانه‌ می‌شکنه‌
 
خونه‌ی‌ من‌ همین‌ وَراس‌ ، پیش‌ِ شما پیاده‌ها !
 
هر جا که‌ چشم‌ِ عاشقی‌ مونده‌ به‌ خط‌ِ جاده‌ها
 
 
وقتی‌ که‌ قلب‌ِ عاشقا به‌ سیم‌ِ آخر می‌زنه‌
 
کبوترِ صدای‌ من‌ به‌ آسمون‌ پَر می‌زنه‌
 
آسمونم‌ مثل‌ِ یه‌ عکس‌ جا نمی‌گیره‌ توی‌ قاب‌
 
وقتی‌ که‌ بارون‌ بزنه‌ تموم‌ می‌شه‌ عمرِ حباب‌
 
 
سقف‌ِ ترانه‌ سنگینه‌ من‌ ولی‌ جنس‌ِ شیشه‌ام‌
 
دل‌ رُ به‌ غربت‌ نزدم‌ ، تیشه‌ نخورده‌ ریشه‌ام‌
 
هموطن‌ِ این‌ وطنم‌ ، همدل‌ِ دلبستگیاش‌
 
همدم‌ِ دلواپسی‌ُ همنفس‌ِ خستگیاش‌
 
تنها دلیل‌ِ بودنم‌ خوندن‌ِ این‌ ترانه‌هاس‌
 
زخم‌ هزار تا خاطره‌ تو دل‌ِ عاشقانه‌هاس‌
 
باده‌ی‌ این‌ ترانه‌ها تا به‌ اَبد نوش‌ِ شما
 
خونه‌ی‌ اَمن‌ِ این‌ صدا همیشه‌ آغوش‌ِ شما
 
 
وقتی‌ که‌ قلب‌ِ عاشقا به‌ سیم‌ِ آخر می‌زنه‌
 
کبوترِ صدای‌ من‌ به‌ آسمون‌ پَر می‌زنه‌
 
آسمونم‌ مثل‌ِ یه‌ عکس‌ جا نمی‌گیره‌ توی‌ قاب‌
 
وقتی‌ که‌ بارون‌ بزنه‌ تموم‌ می‌شه‌ عمرِ حباب‌

 

 

-------------------------------

 

 

تشنه‌ترین‌ ترانه‌ ساز ، تو شهرِ سایه‌ها منم‌
 
اما توی‌ ترانه‌هام‌ دریا رُ فریاد می‌زنم‌
 
بغض‌ِ هزار تا حنجره‌ تو سیم‌ِ گیتارِ منه‌
 
هر نفسم‌ به‌ این‌ سکوت‌ ، هزار تا خنجر می‌زنه‌
 
ترانه‌ها زبانه‌ زد ، دَر رُ سکوت‌ِ نارفیق‌ !
 
خشک‌ُ تَر آتیشش‌ می‌گیرن‌ تو هُرم‌ِ شب‌ْ سوزِ حریق‌ !
 
 
آی‌ روزگارِ سنگی‌ ! ما نام‌ُ ننگ‌ نخواستیم‌ !
 
ماهی‌ِ سرخمون‌ُ شام‌ِ نهنگ‌ نخواستیم‌ !
 
خوب‌ می‌دونیم‌ که‌ عمرِ پروانه‌ها یه‌ روزه‌
 
ما عمرِ نوح‌ُ توی‌ پیله‌ی‌ تنگ‌ نخواستیم‌ !
 
 
من‌ آخرین‌ حادثه‌ام‌ تو این‌ سکوت‌ِ یکنواخت‌
 
اون‌ کسی‌ که‌ تو هق‌ هقش‌ به‌ گریه‌ قافیه‌ نباخت‌
 
اما برای‌ تو کی‌اَم‌ ؟ یه‌ تک‌ درخت‌ توی‌ کویر
 
رو قله‌ی‌ ترانه‌ها ، اما تو بندِ تن‌ اسیر
 
یه‌ انعکاس‌ از یه‌ سکوت‌ ، به‌ چلچله‌ توی‌ خزون‌
 
یه‌ بادبادک‌ بدون‌ِ نَخ‌ ، گم‌ شده‌ توی‌ آسمون‌
 
 
آی‌ روزگارِ سنگی‌ ! ما نام‌ُ ننگ‌ نخواستیم‌ !
 
ماهی‌ِ سرخمون‌ُ شام‌ِ نهنگ‌ نخواستیم‌ !
 
خوب‌ می‌دونیم‌ که‌ عمرِ پروانه‌ها یه‌ روزه‌
 
ما عمرِ نوح‌ُ توی‌ پیله‌ی‌ تنگ‌ نخواستیم‌ !

 

 

-------------------------------

 

 

اگه‌ فرصت‌ داده‌ بودی‌ ، با تو رَد می‌شدم‌ از درد
 
چشمای‌ خیس‌ِ ترانه‌ ، گریه‌ رُ دوره‌ نمی‌کرد
 
اگه‌ فرصت‌ داده‌ بودی‌ ، می‌رسیدم‌ به‌ رسیدن‌
 
با تو عشق‌ دیگه‌یی‌ داشت‌ ، طعم‌ِ آوازُ چشیدن‌
 
اگه‌ فرصت‌ داده‌ بودی‌ ، سیب‌ِ قصه‌ مال‌ِ ما بود
 
مونده‌ بودم‌ اگه‌ قلبت‌ با ترانه‌ پا به‌ پا بود
 
 
هنوزم‌ عاشقتم‌ نشون‌ به‌ اون‌ نشون‌ که‌ شب‌
 
از نگاه‌ِ من‌ مث‌ِ یه‌ روزِ تازه‌ روشنه‌
 
هنوزم‌ عاشقتم‌ نشون‌ به‌ اون‌ نشون‌ که‌ عشق‌
 
مثل‌ خورشید رو نوک‌ِ قله‌ی‌ آوازِ منه‌
 
 
اگه‌ فرصت‌ داده‌ بودی‌ ، نحسی‌ِ سیزده‌ به‌ دَر بود
 
با تو شمع‌ِ بودن‌ِ من‌ ، یه‌ سَر از ستاره‌ سَر بود
 
اگه‌ فرصت‌ داده‌ بودی‌ ، این‌ حصارُ می‌شکستم‌
 
بین‌ِ موندن‌ُ نموندن‌ ، با ترانه‌ پُل‌ می‌بستم‌
 
اگه‌ فرصت‌ داده‌ بودی‌ ، می‌نوشتم‌ خنده‌ها رُ
 
پُر می‌کردم‌ با ترانه‌ ، جای‌ خالی‌ِ صدا رُ
 
 
هنوزم‌ عاشقتم‌ نشون‌ به‌ اون‌ نشون‌ که‌ شب‌
 
از نگاه‌ِ من‌ مث‌ِ یه‌ روزِ تازه‌ روشنه‌
 
هنوزم‌ عاشقتم‌ نشون‌ به‌ اون‌ نشون‌ که‌ عشق‌
 
مثل‌ خورشید رو نوک‌ِ قله‌ی‌ آوازِ منه‌

 

 

-------------------------------

 

 

پینوشه‌ ! گرگ‌ِ فراری‌ ! توی‌ خورجینت‌ چی‌ داری‌ ؟
 
چَن‌ تا گورِ دسته‌ جمعی‌ ؟ چَن‌ تا اعدام‌ِ بهاری‌ ؟
 
پینوشه‌ ! گرگ‌ فراری‌ ! چَن‌ تا ناخون‌ُ کشیدی‌ ؟
 
چَن‌ هزار تا بچه‌ کشتی‌ ؟ چَن‌ تا جون‌ کندن‌ُ دیدی‌ ؟
 
پای‌ جوخه‌های‌ مرگت‌ ، چَن‌ تا چشم‌ِ بسته‌ مُرده‌ ؟
 
خاک‌ِ سرخ‌ چَن‌ تا باغچه‌ ، مُهرِ چکمه‌هات‌ُ خورده‌ ؟
 
بگو چَن‌ تا گُل‌ِ سُرخ‌ُ ، با چشای‌ بسته‌ چیدی‌ ؟
 
واسه‌ هر مدال‌ِ سُربی‌ چَن‌ تا عشق‌ُ سربُریدی‌ ؟
 
ویکتور خارا بدون‌ِ دست‌ باز داره‌ گیتار می‌زنه‌
 
هنوز تو چلّه‌ی‌ سکوت‌ ، شمع‌ِ ترانه‌ روشنه‌
 
 
می‌دونم‌ گرگ‌ِ درونت‌ هنوزم‌ تشنه‌ی‌ خونه‌
 
توی‌ یخبندون‌ِ چشمات‌ هنوزم‌ برق‌ِ جنونه‌
 
دیگه‌ فرصتی‌ نمونده‌ ، لحظه‌ی‌ مُردن‌ِ گرگه‌
 
برای‌ فرارِ آخر ، چکمه‌هات‌ واسه‌ت‌ بزرگه‌
 
 
پینوشه‌ ! گرگ‌ فراری‌ ! دنیا اندازه‌ی‌ سیبه‌
 
هر جا باشی‌ واسه‌ مردم‌ یه‌ غریبه‌یی‌ ، غریبه‌
 
پینوشه‌ ! اسم‌ِ تو امروز دیگه‌ هم‌ معنی‌ِ درده‌
 
واسه‌ لرزیدن‌ِ دستات‌ هیچ‌ کسی‌ گریه‌ نکرده‌
 
بگو با این‌ همه‌ نفرین‌ چه‌طوری‌ دَووم‌ آوردی‌ ؟
 
می‌دونم‌ تو هر دقیقه‌ صد هزار مرتبه‌ مُردی‌
 
پینوشه‌ ! گرگ‌ فراری‌ ! آخر قصه‌ همینه‌
 
اوج‌ِ فواره‌ی‌ قدرت‌ دوباره‌ خاک‌ِ زمینه‌
 
برای‌ عبرت‌ِ آینه‌ ، شاه‌ِ پوشالی‌ زیاده‌
 
خوشه‌ی‌ غرش‌ِ طوفان‌ ، حاصل‌ِ کاشتن‌ِ باده‌
 
یادمون‌ باشه‌ همیشه‌ پُل‌ِ کهنه‌ بی‌عبوره‌
 
اونورِ سکه‌ی‌ ظلمت‌ عکس‌ِ نازنین‌ِ نوره‌

 

-------------------------------

 

 

چی‌ بخونم‌ وقتی‌ چشمام‌ از حضورِ گریه‌ خیسه‌ ؟
 
وقتی‌ هیچکس‌ نمی‌تونه‌ غصه‌هام‌ُ بنویسه‌ !
 
چی‌ بخونم‌ وقتی‌ قلبت‌ من‌ُ از تو قصه‌ رونده‌ ؟
 
وقتی‌ که‌ به‌ جز یه‌ سایه‌ کسی‌ پیش‌ِ من‌ نمونده‌ !
 
چی‌ بخونم‌ وقتی‌ فریاد با سکوت‌ فرقی‌ نداره‌ ؟
 
وقتی‌ هیچکس‌ نمی‌تونه‌ تو رُ پیش‌ِ من‌ بیاره‌ !
 
 
شب‌ِ بی‌ نفسی‌ ، شب‌ِ بلندِ تنهایی‌ !
 
تو که‌ همنفسی‌ ، بگو کجای‌ دنیایی‌ ؟
 
شب‌ِ گریه‌ی‌ من‌ ، شب‌ِ سیاه‌ِ بیداری‌ !
 
غم‌ِ رفتن‌ِ تو ، شده‌ یه‌ دشنه‌ی‌ کاری‌ !
 
 
چی‌ بگم‌ وقتی‌ ترانه‌ بی‌تو جلوه‌یی‌ نداره‌ ؟
 
وقتی‌ آواز من‌ُ تنها توی‌ کوچه‌ جا میذاره‌ !
 
وقتی‌ توی‌ آسمونم‌ چشمک‌ِ ستاره‌ای‌ نیست‌ !
 
وقتی‌ که‌ برای‌ بغضم‌ جُز شکستن‌ چاره‌ای‌ نیست‌ !
 
چی‌ بخونم‌ وقتی‌ هیچکس‌ من‌ُ از خودم‌ ندزدید !
 
وقتی‌ غربت‌ِ صدام‌ُ کسی‌ غیرِ تو نفهمید !
 
 
شب‌ِ بی‌ نفسی‌ ، شب‌ِ بلندِ تنهایی‌ !
 
تو که‌ همنفسی‌ ، بگو کجای‌ دنیایی‌ ؟
 
شب‌ِ گریه‌ی‌ من‌ ، شب‌ِ سیاه‌ِ بیداری‌ !
 
غم‌ِ رفتن‌ِ تو ، شده‌ یه‌ دشنه‌ی‌ کاری‌ !

 

-------------------------------

 

 

کبک‌ بودیم‌ وُ کلاغ‌ شدیم‌ ، خورشید بودیم‌ چراغ‌ شدیم‌
 
جنگل‌ بی‌ حصار بودیم‌ ، حالا یه‌ دونه‌ باغ‌ شدیم‌
 
چشمامون‌ُ بسته‌ بودیم‌ یه‌ سفره‌ی‌ بزرگ‌ِ شهر
 
دست‌ که‌ به‌ سفره‌ رفت‌ ولی‌ با یه‌ ملاقه‌ داغ‌ شدیم‌
 
 
گندمای‌ مزرعه‌مون‌ خوشه‌های‌ طلایی‌ داشت‌
 
دستای‌ ما تو دل‌ِ خاک‌ نهال‌ِ سادگی‌ می‌کاشت‌
 
آب‌ِ زلال‌ِ چشمه‌مون‌ شیرِ ستاره‌ بود ولی‌
 
قصه‌ی‌ چاه‌ِ آب‌ِ شهر فکرا رُ راحت‌ نمی‌ذاشت‌
 
 
مش‌ رمضون‌ ! دیدی‌ تو شهر رو گُرده‌ی‌ ما زین‌ زدن‌ ؟
 
دیدی‌ که‌ پهلوونا رُ با یه‌ کلَک‌ زمین‌ زدن‌ ؟
 
غول‌ِ سیاه‌ِ وسوسه‌ غیرت‌ِ ما رُ خورده‌ بود.
 
کباب‌ِ چرب‌ِ پایتخت‌ گوشت‌ِ الاغ‌ِ مُرده‌ بود.
 
 
چشمه‌ بودیم‌ سراب‌ شدیم‌ ، بره‌ بودیم‌ کباب‌ شدیم‌
 
ستاره‌ بودیم‌ توی‌ شب‌ اما یهو شهاب‌ شدیم‌
 
تو غربت‌ِ آهن‌ُ دود کوه‌ غرورمون‌ شکست‌
 
کوپن‌فروش‌ِ خسته‌ی‌ میدون‌ِ انقلاب‌ شدیم‌
 
 
دیدی‌ چه‌ ساده‌ گم‌ شدن‌ آرزوهامون‌ توی‌ باد ؟
 
آخ‌ ! چی‌ می‌شه‌ که‌ نون‌ِ دِه‌ باز توی‌ سفره‌مون‌ بیاد ؟
 
اما نه‌ پای‌ رفتن‌ُ نه‌ روی‌ برگشتنی‌ هست‌
 
زندگیمون‌ همین‌ شده‌ ، خنده‌ کم‌ُ گریه‌ زیاد
 
 
مش‌ رمضون‌ ! دیدی‌ تو شهر رو گُرده‌ی‌ ما زین‌ زدن‌ ؟
 
دیدی‌ که‌ پهلوونا رُ با یه‌ کلَک‌ زمین‌ زدن‌ ؟
 
غول‌ِ سیاه‌ِ وسوسه‌ غیرت‌ِ ما رُ خورده‌ بود
 
کباب‌ِ چرب‌ِ پایتخت‌ گوشت‌ِ الاغ‌ِ مُرده‌ بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 9:58  توسط روح سرگردان | 

راست کلیک حق شماست

به وبلاگ جدید شعر و ادبیات من خوش اومدین عزیزانم

 

با غروب این دل گرفته مرا
 می رساند به دامن دریا
می روم گوش می دهم به سکوت
چه شگفت است این همیشه صدا
 لحظه هایی که در فلق گم شدم
 با شفق باز می شود پیدا
 چه غروری چه سرشکن سنگی
 موجکوب است یا خیال شما
دل خورشید هم به حالم سوخت
سرخ تر از همیشه گفت : بیا
می شد اینجا نباشم اینک
آه
بی تو موجم نمی برد زینجا
راستی گر شبی نباشم من
چه غریب است ساحل تنها
من و این مرغهای سرگردان
پرسه ها می زنیم تا فردا
تازه شعری سروده ام از تو
غزلی چون خود شما زیبا
تو که گوشت بر این دقایق نیست
 باز هم ذوق گوش ماهی ها

-----------------------------

 

در گوشه ای از آسمان ابری شبیه سایه ی من بود
 ابری که شاید مثل من آماده ی فریاد کردن بود
 من رهسپار قله و او راهی دره تلاقی مان
پای اجاقی که هنوزش آتشی از پیش بر تن بود
خسته مباشی پاسخی پژوک سان از سنگ ها آمد
این ابتدای آشنایی مان در آن تاریک و روشن بود
بنشین !‌ نشستم گپ زدیم ام نه از حرفی که با ما بود
او نیز مثل من زبانش در بیان درد الکن بود
او منتظر تا من بگویم گفتنی های مگویم را
من منتظر تا او بگوید وقت اما وقت رفتن بود
گفتم که لب وا می کنم با خویشتن گفتم ولی بعضی
با دستهای آشنا در من بکار قفل بستن بود
و خیره بر من من به او خیره اجاق نیمه جان دیگر
 گرمایش از تن رفته و خکسترش در حال مردن بود
گفتم : خداحافظ کسی پاسخ نداد و آسمان یکسر
پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سترون بود
تا قله شاید یک نفس باقی نبود اما غرور من
 با چوبدست شرمگینی در مسیر بازگشتن بود
چون ریگی از قله به قعر دره افتادم هزاران بار
اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود

 

-----------------------------

 

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو
در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
 این لحظه ها عزیزترین یادگار تو
تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
 می خواستم که گم بشوم در حسار تو
احساس می کنم که جدایم نموده اند
 همچون شهاب سوخته ای از مدار تو
آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظار تو
 این سوت آخر است و غریبانه می رود
 تنهاترین مسافر تو از دیار تو
هر چند مثل اینه هر لحظه فاش تو
هشدار می دهد به خزانم بهار تو
اما در این زمانه عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو

 

-----------------------------

 

زمانه وار اگر می پسندیم کر و لال
 به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال
مجال شکوه ندارم ولی ملالی نیست
که دوست جان کلام مناست در همه حال
قسم به تو که دگر پاسخی نخواهم گفت
به واژه ها که مرا برده اند زیر سوال
 تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم
بشوق توست که تکرار می شود هر سال
ترا ز دفتر حافظ گرفته ام یعنی
 که تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال
مرا زدست تو این جان بر لب آمده نیز
نهایتی ست که آسان نمی دهم به زوال
 خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می خواهی
 بگو رسیده بیفتم به دامنت یا کال ؟
اگر چه نیستم آری بلور بارفتن
مرا ولی مشکن گاه قیمتی ست سفال
بیا عبور کن از این پل تماشایی
 به بین چگونه گذر کرده ام ز هر چه محال
ببین بجز تو که پامال دره ات شده ام
کدام قله نشین را نکرده ام پامال
تو کیستی ؟ که سفرکردن از هوایت را
 نمی توانم حتی به بالهای خیال

 

-----------------------------

 

من با غزلی قانعم و با غزلی شاد
 تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد
 ویرانه نشینم من و بیت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه ی آباد
من حسرت پرواز ندارم به دل آری
 در من قفسی هست که می خواهدم آزاد
 ای بال تخیل ببر آنجا غزلم را
 کش مردم آزاده بگویند مریزاد
 من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
 آرام چه می جویی از این زاده ی اضداد ؟
 می خواهم از این پس همه از عشق بگویم
یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد
مگذار که دندانزده ی غم شود ای دوست
 این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد


-----------------------------

 

 

 

با همه ی بی سر و سامانی ام
 باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
 در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام آن لحظه ی توفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
 آماده ام تا تر بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
 دیرزمانی است که بارانی ام
 حرف بزن حرف بزن سالهاست
 تشنه ی یک صحبت طولانی ام

 

-----------------------------

 

 

می پرسد از من کسیتی ؟ می گویمش اما نمی داند
این چهره ی گم گشته در ایینه خود را نمی داند
 می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد
ایینه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند
 می گویمش گم گشته ای هستم که در این دور بی مقصد
کاری بجز شب کردن امروز یا فردا نمی داند
می گویمش آنقدر تنهایم که بی تردید میدانم
حال مرا جز شاعری مانندمن تنها نمی داند
می گویمش
می گویمش چیزی از این ویران نخواهی یافت
کاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند
می گویمش
آنقدر تنهایم که بی تردید می دانم
 حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند
می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین
 آن گونه می خندد که گویی هیچ از این غمها نمی داند

 

 

-----------------------------

 

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم
حتی اگر به دیده رویا ببینیم
من صورتم که به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینم
شاعر شنیدنی ست ولی میل توست
 آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم
این واژه ها صراحت تنهایی من اند
 با این همه مخواه که تنها ببینیم
 مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی
بی خویش در سماع غزل ها ببینیم
 یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود که ناگزیری دریا ببینیم
شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست
 اما تو با چراغ بیا تا ببینیم

-----------------------------

 

 

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
 هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
 چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم

 

-----------------------------

 

 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شرمده بودم
یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
او سرسپرده می خواست
من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
 گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم


-----------------------------

 

 

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
 شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
 می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب
می دانم اری نیستی اما نمی دانم
 بیهوده می گردم بدنبالت چرا امشب ؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
 نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
 ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی اید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را
یک نفس هم نیست
 شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم
تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم
بی تو تا امشب
 ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
 آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب
-----------------------------

 

 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
 بدیناسن خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
 که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
 چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
 که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
 تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
 حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
 چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب


 
-----------------------------

 

 

پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان
 باز هم گوش سپردم به صدای غمشان
 هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می سوخت
 دیدنی داشت ولی سوختن با همشان
گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد
 بغضشان شیونشان ضجه ی زیر و بمشان
نه شنیدی و مباد آنکه ببینی روزی
ماتمی را که به جان داشتم از ماتمشان
 زخم ها خیره تر از چشم تو را می جستند
تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان
 این غزلها همه جانپاره های دنیای منند
لیک با این همه از بهر تو می خواهمشان
 گر ندارد زبانی که تو را شاد کنند
 بی صدا با دگر زمزمه ی مبهمشان
شکر نفرین به تو در ذهن غزل هایم بود
که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان


-----------------------------

 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
 از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
 آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
 بیزارم از خموشی تقویم روی میز
 وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
 از او ککه گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
 تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
 از حال من مپرس که بسیار خسته ام

-----------------------------

 

 

ناگهان دیدم که دورافتاده ام از همرهانم
منانده با چشمان من دودی بجای دودمانم
 ناگهان آشفت کابوسی مرا از خواب کهفی
دیدم آوخ قرنها راه است از من تا زمانم
ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی
 گرچه ویران خکش اما آشنا با خشت جانم
ها ... شناسم این همان شهر است شهر کودکی ها
خود شکستم تک چراغ روشنش را با کمانم
می شناسم این خیابان ها و این پس کوچه ها را
 بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم
آن بهاری باغها و این زمستانی بیابان
 ز آسمان می پرسم آخر من کجای این جهانم ؟
سوز سردی می کشد شلاق و می چرخاند و من
 درد را حس می کنم در بند بند استخوانم
 می نشینم از زمین سرزمین بی گناهم
مشت خکی روی زخم خونفشانم می فشانم
 خیره بر خکم که می بینم زکرت زخمهایم
می کشوفد سرخ گلهایی شبیه دوستانم
می زنم لبخند و برمیخیزم از خک و بدینسان
 می شود آغز فصل دیگری از داستانم


 

 

-----------------------------

 

قطره قطره اگر چه آب شدیم
 ابر بودیم و آفتاب شدیم
 ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
هی مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
گوش کن ما خروش و خشم تو را
 همچنان کوه بازتاب شدیم
اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
 ما که ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم
دیگر از جان ما چه می خواهی ؟
 ما که با مرگ بی حساب شدیم


 

 

-----------------------------

 

تا گل غربت نرویاند بهار از خک جانم
با خزانت نیز خواهم ساخت خک بی خزانم
گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم
زیر سقف آشناییهات می خواهم بمانم
بی گمان زیباست ازادی ولی من چون قناری
 دوست دارم در قفس باشم که زیباتر بخوانم
 در همین ویرانه خواهم ماند و از خک سیاهش
شعرهایم را به ابی های دنیا می رسانم
گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی من اما
 جذبه ای دارم که دنیا را بدینجا می کشانم
 نیستی شاعر که تا معنای حافظ رابدانی
 ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم
عقل یا احساس حق با چیست ؟ پیش از رفتن ای خوب
کاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم



 

-----------------------------

 

 

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
 غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
 بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
ایینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
 تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست
 همواره چون من نه : فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
 دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
 شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه
 اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

 

 

 

 

-----------------------------

 

در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست
 اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست
 من در تو گشتم مرا در خود صدا می زن
 تا پاسخم را بشنوی پژوک سان ای دوست
در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست
 گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی
حالا لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست
من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم
گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست
یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن
 از من من این برشانه ها بار گران ای دوست
نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست
 انسان که می خواهد دلت با من بگو آری
 من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

-----------------------------



 

 

 

 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
 دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
کسری من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
 من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
 با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
 دریا که از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
 ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست

 

-----------------------------

 

این شفق است یا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو
 من به کجا رسیده ام ؟ جان دقایقم بگو
ایینه در جواب من باز سکوت می کند
 باز مرا چه می شود ؟ ای تو حقایقم بگو
جان همه شوق گشته ام طعنه ی ناشنیده را
 در همه حال خوب من با تو موافقم بگو
پک کن از حافظه ات شور غزلهای مرا
شاعر مرده ام بخووان گور علایقم بگو
با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش
منظره های عقل را با من سابقم بگو
من که هر آنچه داشتیم اول ره گذاشتم
حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو
یا به زوال می روم یا به کمال می رسم
یکسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو


-----------------------------

 

امسال پاییز یکسره سهم شما بهار
ما را در این زمانه چه کاریست با بهار
از پشت شیشه های کدر مات مانده ام
 کاین باغ رنگ کار خزان است یا بهار
حتی تراز حافظه گل گرفته اند
ای مثل من غریب در این روزها بهارا
دیشب هوایی تو شدم باز این غزل
 صادق ترین گواه دل تنگ ما بهار
 گلهای بی شمیم به وجدم نمی کشند
رقصی در این میانه بماناد تابهار

-----------------------------



 

 

 

 

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
 و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها
 تپش تبزده نبض مرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
 ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
منکه حتی پی پژوک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید


-----------------------------

 

 

 

تیکه بر جنگل پشت سر
 روبروی دریا هستم
 آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است
 حال جنگل سبز سبز است
 من که رنگم را باران شسته است
 در چه حالی ایا هستم ؟
قوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز
 حیف انسانم و می دانم
 تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
من ولی در کار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه ای ماسه بر می دارم
با مداد انگشتانم
 می نویسم
 من آن دستی که
رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم می خندند
من به چشمانم می گویم
 زندگی را میبینی
بگذار
این چنین باشم تا هستم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 13:4  توسط روح سرگردان | 

اینم یه جور آپ کردنه دیگه

به خدا اگه تا چند روز دیگه این باز شدن عکسام درست نشه دیگه عکس نمی گذارم

-------------------------------------------------------------------------------

بیم آن دارم که حیوانات ، ما آدمیان را به عنوان موجوداتی همسان خود بنگرند که به شیوه ای سخت خطرناک عقل سلیم حیوانی شان را پاک  از دست داده اند.

 

فردریش ویلهم  نیچه

 

-------------------------------------------------------------

میگه :

دیشب غزلی سرود عاشق شده بود

                         با دست و دلی کبود عاشق شده بود

افتاد شکست زیر باران پوسید

 

آدم که نکشته بود

                        عاشق شده بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 16:58  توسط روح سرگردان | 
خودکشی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 16:18  توسط روح سرگردان | 

اینم از عشق

 با تو عمری


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 15:25  توسط روح سرگردان | 

به نام بخشنده بزرگ داور بر حق

به نام خداوند ايثار و انصاف

 

تا دل به چنین شب نزنی نیست سحر نیست

 

در عشق گذاریست که در هیچ گذر نیست

این پویه یِ ناخواسته را نام سفر نیست

هشدار از این ره که در آن گمشده ام من

این راه به جز آمدنی سویِ خطر نیست

گفتی: "پدر از عشق بگو" گوش کن ای جان:

این آتش جان سوز کم از داغ پدر نیست

تاریکی یِ شب هاست ولی راستش این است

تا دل به چنین شب نزنی نیست سحر نیست

ای تشنه دراین سنگ یکی چشمه روان است

این سخت به دندان بشکن تیشه اگر نیست

گه گاه مراهم به جوانی هیجان بود !

هیهات که آن شقشقه ای بود و دگر نیست

شاعر : محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 15:12  توسط روح سرگردان | 

عشق

اینم عکس های عشقولانه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 10:27  توسط روح سرگردان | 

فقط از عشق بگو ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 17:50  توسط روح سرگردان | 

عاشقانه   ،   جک


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 19:32  توسط روح سرگردان | 

جک


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 19:30  توسط روح سرگردان | 

جک  ،  رمنس


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 19:27  توسط روح سرگردان | 

رُِمنس


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 19:24  توسط روح سرگردان | 

به ادامه مطلب مراجعه فرمائید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 15:20  توسط روح سرگردان | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:35  توسط روح سرگردان | 

مهم این نیست که در کجای این جهان ایستاده ایم، مهم این است که در چه مسیری گام بر می داریم. هولمز                  ..........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 13:46  توسط روح سرگردان | 

زنان خوش اندام ، باهوشتر هستند

زنانی که دارای قوس ها و انحناهای ظریف زنانه هستند، باهوش تر هستند و فرزندان تیزهوشتری نیز دارند.

آیا تاکنون فکر کرده اید که چرا مردان، زنان خوش اندام را جذابتر می دانند؟ طبق یک تحقیق جدید .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 12:52  توسط روح سرگردان | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سکوتم از رضایت نیست
دلم...... اهل شکایت نیست!!

پیوندهای روزانه
روزمرگی هایم (حرف دل)
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1389
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
عضو بشید و sms مجانی بزنید
دانلود نرم افزار
سایت رسمی بورس
طالع بینی
دانستنیها
سازمان سنجش
کاریابی اینترنتی
نظام مهندسی
نرخ ارز
فیلتر شکن قوی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

UK Grand WINNER!! UK Grand WINNER!!